اگر زهرا نبودم...

من آدم مذهبی نیستم اما خیلی زیاد به تناسخ فکر می‌کنم که آیا واقعاً دوباره به شکل جدیدی به زندگی برمی‌گردیم یا نه.

اولین‌بار که درباره‌ی آن خواندم، احساس خوبی نداشتم،  شاید چون در اوج افسردگی بودم و فکر می‌کردم بیهوده‌ترین آدم دنیا هستم و چنین آدمی سزاوار دوباره زیستن نیست. بعدتر ولی یکی از خیال‌پردازی‌های مورد علاقه‌ام شد و زمان زیادی به آن فکر می‌کردم.

زمانی که در تلاش برای یادگیری لهستانی بودم، فکر می‌کردم شاید در جهان دیگر کولی لهستانی بودم یا نانوایی اهل ورشو در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم.

روزهایی که غذای گیلکی می‌پزم و خوشمزه می‌شود، خودم را یک گیلکی واقعی در دهه ۴۰ و ۵۰ در رشت می‌بینم و نمی‌توانم در برابر این فکر لبخند نزنم.

اما بیشتر از هر خیالی دوست دارم خودم را جادوگری سرخپوست تصور کنم که این نژاد شگفت‌انگیز هستند و همیشه دوست داشتم شبیه آن‌ها عمیق و خالص باشم. این علاقه هم از پوکوهانتس شروع شد.

امشب کمی زیاد و طولانی غمگین بودم و به ترکیب ویلون‌سل ژاکلین دوپره و تنبور کردی گوش می‌کردم و در رویای این‌که اگر زهرا نبودم؛ نمی‌دانم اگر تناسخ واقعی بود ( باشد)، به جز زهرا چه چیز دیگری بودم اما می‌دانم دلم می‌خواست کودکانه و خالص، در جایی آرام و خلوت زندگی می‌کردم و نواختن عود و تنبور را بلد بودم.